تبليغاتX
خانه ی دوست اینجاست

خانه ی دوست اینجاست

ایستاده بودم منتظر

 

ایستاده بودم منتظر به امیدی دستی که پنجره ام را به روی شادی ها و بهار عشق بگشاید  و تو آمدی با سخاوت خورشید و رحمت باران،دانه ام را از کویر تنهایی و خشک بیرون آوردی و آن را در مزرعه سبز عشق رویاندی. تو مرا با خود به انتهای قله بودن رساندی . در آنجا اقاقی هایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند. تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی . با آن از آن دیار ظلمانی گذشته و به شهر روشنایی و عشق بردی . در آنجا در کنار نرگس های بهاری و رزهای آسمانی آرمیدم. آنجا بود که عشق را تا اعماق وجودم احساس کردم.

اینک دستانت همیشه بوی مهربانی و محبت دارد. آرزویم همیشه بودن با توست.

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت19:59توسط رمضانی |