تبليغاتX
خانه ی دوست اینجاست

خانه ی دوست اینجاست

شوق رفتن

 

باز زبانم شور خواندن می کند

در زمان بی تو بودن

دلم باز شوق رفتن می کند

ذهن

نقش تو بر خود مجسم می کند

می رود تا به زمانهای دراز

در پس پرده اوهام تو را می خواند

و تو را می جوید

وز میان گلها تو را می بوید

و تو را می پوید

رفته در کلبه خاطره ها

آن زمانهای قدیم

یادت هست؟

                                  چه سرودی؟

                                                          چه نوایی؟

عاشقی را گویم.

من در آن مدت ایام وصال

ندانستم که فراقی در کار است

و ندانستم که چنین شاید  بود

به همانند برگی که خزانش خورده

و ندانستم که کجا شاید رفت

اما

اما

باید ماند،  باید خواند  و سرانجام باید رفت.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت13:24توسط رمضانی |