تبليغاتX
خانه ی دوست اینجاست

خانه ی دوست اینجاست

التماس دعا

سلام دوستان

 

این وبلاگ تا  مدتی به روز نخواهد شد.

سعی خواهم کرد زودتر برگردم ،

ولی دست خودم نیست.

 

التماس دعا ، التماس دعا ، التماس دعا

 

نظر یادتون نره دوستان

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت7:40توسط رمضانی |
دعا

 

خداوندا

همه روز زندگی را

همه شب ناخوشی را

همه سال رنج هجران

و که یک آن نوش جانان

                                  چونکه تدبیر تو است

دوست می دارم ، می پذیرم

سعی دارم که تو را

تا نوک قله هستی بستایم

تا در آن روز که موجهای سوال

همه را در بر و سخت می پیچند

من در آن اوج وجود

همه اش شاد نشینم

                                  و تو را

با همه حس و حضورم

با همه درک وجودم

به تماشا بنشینم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت20:41توسط رمضانی |
اگر عاشق نبودم .........
 

اگر در راه باز مانم،دم مرگ خودم تنها بمانم
فقط دارم امیدی من،جهان آخرت با تو بمانم

اگر عاشق نبودم من، اگر شیدا نبودم من
به جان خود قسم دارم که زنده هم نبودم من

خداوندا ،خداوندا، چرا عاشق چنین حالت
مگر عاشق گناه دارد که دارد رو به درگاهت؟

خداوندا اگر من مجرم مستم، عاشق استم
بگیر جانم که تنها ،تو را من می پرستم
.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت5:42توسط رمضانی |
خطبه 78 نهج البلاغه

خدایا از من در گذر آنچه را از من بدان دانا تری

و اگر بار دیگر بدان باز گردم تو نیز به بخشایش باز گرد.

خدایا آنچه از اعمال نیکو تصمیم  گرفتم و انجام ندادم ببخشای.

خدایا ببخشای آنچه را که با زبان به تو نزدیک شدم و با قلب آن را ترک کردم.

خدایا ببخشای نگاه های اشارت آمیز و سخنان بی فایده و خواسته های  بی مورد دل

  و لغزش های زبان.

 

خطبه ۷۸ نهج البلاغه

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت14:34توسط رمضانی |
ایستاده بودم منتظر

 

ایستاده بودم منتظر به امیدی دستی که پنجره ام را به روی شادی ها و بهار عشق بگشاید  و تو آمدی با سخاوت خورشید و رحمت باران،دانه ام را از کویر تنهایی و خشک بیرون آوردی و آن را در مزرعه سبز عشق رویاندی. تو مرا با خود به انتهای قله بودن رساندی . در آنجا اقاقی هایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند. تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی . با آن از آن دیار ظلمانی گذشته و به شهر روشنایی و عشق بردی . در آنجا در کنار نرگس های بهاری و رزهای آسمانی آرمیدم. آنجا بود که عشق را تا اعماق وجودم احساس کردم.

اینک دستانت همیشه بوی مهربانی و محبت دارد. آرزویم همیشه بودن با توست.

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت19:59توسط رمضانی |
حس عجیب
 

قلمم می گرید

 نفسم می گیرد

 و در آن دور دستها تو را می خواند

 قلمم می گرید

 دلم می نالد

 عجیب می جوشد

 و چنین می گوید:

 این چه حسی است؟

اشک در آن موجی از عمق وجود است

زبان می سراید خوشتر

                           گاهی اوقات لبم می خندد

                                                       خیلی وقتها قلمم می گرید

                                                                                 و .........

یادم آمد عشق است.

 عشق عجیب است و عجیب تر حسش

 هر دو از فلسفه خاطره ها می گذرند

 و به تاریخ و جودم که در این نزدیکی می ریزند.

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت11:18توسط رمضانی |