تبليغاتX
خانه ی دوست اینجاست

خانه ی دوست اینجاست

من آن شب گریه می کردم

چه سخت است اینکه فردی را به دل غم باشد اما اشک نتواند
دلش را درد جانسوزی بسوزاند و لیکن گریه نتواند

 

من آن شب گریه می کردم و تو با خنده هایت بزم را بر من رونق فزا بودی
من آن شب گریه می کردم و تو با خنده هایت درد را بر من دوا بودی

 

میان چلچلراغ دیدگان مست تو هزاران شعر می خواندم
هزاران شعر تنهایی،حدیث بی کس و یاری،سرود درد می خواندم

 

گلو از غده های درد می نالید و من شادمان اما غمین بودم
سرشک درد می فشاندم و لیکن ساکت و خاموش بودم

 

من آن شب گریه می کردم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت6:28توسط رمضانی |
خزان آمد

 

خزان آمد

بهاران رخت بربسته

نمی بینم بلبل را

که آید در برم خواند سرود عشق و شادی را

چکاوکها برفتند از حضورم

پرستوهای عاشق باز گشتند

ولی من

در این ایام تنهایی

همانند همان برگم

که ازباد خزان بر باد رفته

 

خزان آمد

ره آوردش چنین بوده ست

سکوت، سکوتی سهمگین و مرگ آور

و من اکنون سکوتش را به لب دارم

نمی خوانم، نمی بینم، نمی دانم چه بنویسم

که قلبم از سکوتم داغدار است.

سکوت یعنی چه؟

آه یادم آمد

سکوت یعنی مرگ و گهگاهی ، زندگانی و رضایت

من از مرگ می گویم

 

خزان آمد

دگر بلبل نمی خواند سرود عشق و شادی را

دقایق در وجودم سال گشته

چکاوک هم به مانند سارگشته

لاله های قرمز و رزهای زرد

خاطرات پیچک و شب بوی گرم

رفته از یاد زمان

آنچه امروز مانده ست در یاد زمان

سردی و بی مهریِ تلخِ جفاست

 

خزان آمد

رفته از یادِ تو هم ، یاد ایام بهار

سر انجام شمع دل خاموش خواهد شد

زطوفان خزانی که از سوز صدایش

مرا خاموش کرده است

خاموش تر از سوگ خزان

در سکوتش سخت زنجیرم

سخت می نالم

و سرانجام

سخت می میرم

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت16:30توسط رمضانی |
دل من در خود عادت به شکستن دارد

دل  من دیری است در خود عادت به شکستن دارد

قصه های غم خود را عادت به نگفتن دارد

چشم من در خود عادت به گریستن دارد

سیل اشکم هم عادت به دویدن دارد

دلم غرق خون شد ندیدم کسی را

که گوید برایم سخن عاشقانه

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت12:2توسط رمضانی |