شوق رفتن
باز زبانم شور خواندن می کند
در زمان بی تو بودن
دلم باز شوق رفتن می کند
ذهن
نقش تو بر خود مجسم می کند
می رود تا به زمانهای دراز
در پس پرده اوهام تو را می خواند
و تو را می جوید
وز میان گلها تو را می بوید
و تو را می پوید
رفته در کلبه خاطره ها
آن زمانهای قدیم
یادت هست؟
چه سرودی؟
چه نوایی؟
عاشقی را گویم.
من در آن مدت ایام وصال
ندانستم که فراقی در کار است
و ندانستم که چنین شاید بود
به همانند برگی که خزانش خورده
و ندانستم که کجا شاید رفت
اما
اما
باید ماند، باید خواند و سرانجام باید رفت.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت13:24توسط رمضانی |
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
این شعر قشنگ رو یکی از دوستانم برام فرستاده.
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
امیر پسر همسايه
پنج وارونه به خاطره ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد.
+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت11:20توسط رمضانی |
قلب من عاشق نور است
...
فلب من عاشق نور است
عشق من یاس سپیدی است،
که لب پنجره عشق، آشکارا می خواند
عشق من رویش غنچه بروی شاخه
عشق من قلب سپیدی است که او دارد
به همانند نور
و که شاید مهتاب
عشق من چهچه بلبل عشق است
عشق من نور عجیبی است که هنگام سحر
به همه ذرات وجود
عاشقانه می تابد
عشق من لاله قرمز
عشق من در گذر خاطره ها رفته از یاد همه
قلب من عاشق نور است
......
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت21:34توسط رمضانی |
ایام دور از تو
در این ایام دور از تو
چه بنویسم
نمی دانی،
نمی دانی که قلبم خونجگر گشته
ز هجرت روزگارم تار گشته
طلوعم چون غروبی سهمگین
دلم اندر دیار غربت خوار گشته
مرا دیگر امیدی نیست
بجز آنکه
تو را اندر پس فردا و فرداهای دگر بینم
گرم این هم نباشد
مرا مرگ بهتر ز این بازی
و باز می گویم
که جز تو امیدی نیست این عاشق را.
+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت20:55توسط رمضانی |
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت8:28توسط رمضانی |
کفش هایم کو ؟!
|
این شعر را یکی از دوستانم برام فرستاده.
کفش هایم کو ؟!
دم در چیزی نیست
لنگه کفش من این جاها بود !
زیر اندیشه ی این جا کفشی !
مادرم شاید این جا دیشب
کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن
هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود
کفشستان !
و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت ...
پای غمگین من احساس غریبی دارد
شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شست پایم به شکاف سر کفش ، عادت داشت ...!
نبض جیبم امروز
تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود ...
جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
که پی کفش ، به کفاش محل خواهد داد
« خواب در چشم ترش می شکند »
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود »
دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !
کفش من می فهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من درین کله صبح ، پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن
و به جایی بروم
که به آن « نانوایی» می گویند !
شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم ،... اما نه !
کفش هایم نیست !
کفش هایم ... کو ؟!
|
| شعر از کیومرث صابری(گل آقا) |
+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت7:19توسط رمضانی |
در شهر خبری نیست
در شهر خبری نیست
مستان همه خوابند
ای دوست بیا تا ما
در اوج آسمانها
در عمق داستانها
عشق خودمان را
شهره، بنمایانیم
+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت7:0توسط رمضانی |