وحشت از عشق که نه ! ترس من فاصله هاست !
وحشت از غصه که نه ! ترس من خاتمه هاست !
ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست !
صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست !
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست !
گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست !
شاعر: نمي دونم كيه
این سوال بی جواب رو از خودم تا حالا هزار دفعه پرسیدم
با کدوم ترانه باز جون می گیره نبض اون حنجره فیروزه؟


بعد ازیه غیبت تقریبا 25 روزه، این عکس رو چند روز پیش گرفتم،
گفتم بزنم توی وبلاگ،فکر می کنم جالب باشه.
6 توله سگ دارن با هم شیر می خورن
لحظه ها در گذر خاطره ها می آیند
نوبت شادی تو نزدیک است
گاهی از اوج نبودن
گاهی از اوج حضور
رنگ رخسار تو را
بر در و دیوار دلم ،
نقش به نقش
رنگ به رنگ
همه را طرح به طرح
می نگارم چند بار
بعد از آن نقاشی،
همه در خاطر من می ماند
حتی آن سایه مژگان سیاهت
که در آن شادی و غمهای زیادی خوابند.
کاش در گوشه ای از خلوت تنهایی دنج دل ما
در همین نزدیکی
ذره ای از ناز ترین بوی حضور گل یاس
پُر کند خانه دوست.
نازنینم چون گل بهاری
صفای جان و دل من بنفشهزاری
چه کردهای با دل من خبر نداری
لحظه لحظه میدود دلم به سوی تو
ذره ذره می شود در آرزوی تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوی تو
زیبا، شیرین، آرام جانی
خندان، خندان دل می ستانی
غزل خوان گل افشان چو باز آیی
جهان را چه زیبا بیارآیی
روشنتر از صبح سپیدی
در جان من نور امیدی
تو همچون ستاره درخشانی
فروزان چو خورشید تابانی
دلم را نگارا نمانده یارا
به مهربانی بخوان ما را
لحظه لحظه میدود دلم به سوی
تو ذره ذره میشود در آرزوی تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوی تو
می نشینم سر راهت که نگاهت به چشمان من افتد
تا ببینی چرا هر دم سرشک غم به دامان من افتد
ای نسیم پرنیان پوش
در دل نگردد آتش عشق تو خاموش
لحظه لحظه میدود دلم به سوی تو
ذره ذره میشود در آرزوی تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوی تو
بیا تو ای زیبا که من در سر شوری دارم از اشتیاقت
ببین که جان بر لب رسیده استام
چو شمع میسوزم از فراغت
تا نغمه ای سر میکند مرغی خوش آواز
دل چون کبوتر می کند سوی تو پرواز
ای نسیم پرنیان پوش
در دل نگردد آتش عشق تو خاموش
لحظه لحظه میدود دلم به سوی تو
ذره ذره میشود در آرزوی تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوی تو
شعر از: فریدون مشیری
در غیاب ثانیه ها سکوت می کنم، آنگاه که هیچ هم وجود ندارد.
خودم هم نمی دانم.!
دفتر خاطره ها را ورق می زنم. کلمات و خاطرات شان یک به یک از جلو دیدگان رژه می روند. آن یکی را ببین، چقدر گامهایش را محکم به زمین می کوبد؛
آن یک در گوشه ای دیگر ، بیچاره نای راه رفتن هم ندارد. گامهایش را لنگ لنگان بر می دارد.
با همه اینها دفترم سفیدٍ سفید به نظر می آید؟؟؟!!
چرا؟
من هم نمی دانم.
چه زمانی بغض فرو خورده ی من می شکند؟
کاش بودی تا دلم تنها نبود
غصه تلخ نبودن، با من ِ تنها نبود
کاش بودی تا نبینم غصه را
من ببینم قامت جانانه را
ای همه موج حضور
ای همه هستی و شور
به کجا رفتی تو در روز بهار
قلب من را تو نمودی غصه دار
عشق تو در قلب من ریشه زده
ریشه نه! در قلب من بوته شده
بوته ای از رازقی، از یاسمن
جان من، خود گشته ای از آنِ من
یاس من گل کاشته ای در قلب من
تو بمان ای یاسمن با قلب من
می گویم و آرزوی بهترین ها را برای شما در سال جدید دارم.
گر چه در دورترين شهر جهان محبوسم
از همين دور ولی روی تو را می بوسم
گر چه در سبزترين باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترين دشت ولی محبوسم
خلوت ساکت يک جوی حقيرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقيانوسم
ای به راهت لب هر پنجره يک جفت نگاه
من چرا اين قدر از آمدنت مايوسم؟
اين غزل حامل پيغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !
گر چه تکرار نبايد بکنم قافيه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم
بار ديگر می گويم تا يادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
بهروز یاسمی

